سيد محمد باقر برقعى
3758
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ميناى هنر از سرانگشت تو اى فتنه هنر مىريزد * هنرى طرفه به آيين دگر مىريزد راستى را عجبى نيست اگر مرغ خيال * پيش انديشهء باريك تو پر مىريزد رنگها از اثر كلك تو جان مىگيرند * جان ز احساس لطيف تو مگر مىريزد يا كه اين جلوهاى از آينهء خاطر توست * كه از آن لطف و صفا ريزد اگر مىريزد يا كه اين دورنماى فلك ميناييست * دست خورشيد در آن سودهء زر مىريزد يا كه در جام سيهرنگ شبى ظلمانى * باده از خون شفق دست سحر مىريزد آفريننده سرانگشت تو در ساغر مهر * بادهء عشق ز ميناى هنر مىريزد گناه از شب چشم تو اى چشم سياه * گل خورشيد شكوفد نه نگاه خفته در سايه مژگان تو شب * مىتراود ز نگاه تو پگاه همه زيبايى و گويى كه مبين * همه دلخواهى و گويى كه مخواه وعدهاى خواهم و گويى هرگز * بوسهاى خواهم و گويى كه گناه گويم آن عهد تو گويى كه شكست * گويم اميدم ، گويى كه تباه تا شبى پيش من آيى شدهام * همه تن چشم و همه چشم نگاه جز به مهر تو مرا نيست « نياز » * جز به كوى تو مرا نيست پناه جلوهء مهتاب آن فتنه كه چون طرّهء مهتاب تنى داشت * نازكتر از انديشهء من پيرهنى داشت خم در خم و آشفته و پيچيدهتر از دود * سرگشته چو من زلفشكن در شكنى داشت آنسان كه به شب جلوه كند ماه شبافروز * پرتو فكن از چاك گريبان بدنى داشت افتاد در آغوش من آهسته و خاموش * هرچند كه با من نگه پرسخنى داشت لغزيد بر آن غنچهء نشكفته لب من * شيرين شد از آن كام كه شكّردهنى داشت از تاب هوس سوخت در او خرمن آزرم * زين طرفه شرر سوختن و ساختنى داشت بستيم « نياز » از دلوجان عهد محبّت * آن شب كه دلم با دل او انجمنى داشت